امير علي مردانيامير علي مرداني، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

باهوشم

سفر به نوشهر

سلام پسرم . نمی دونم وقتی این وبلاگ را می خوانی چند سالته اما بدون مامان این خاطرات را با دل و جان برایت می نویسد .الان که دارم می نویسم تو بابابا صاقد دارین کشتی کج را می بینید. این تعطیلات ما باز هم به شمال رفتیم .عمو مجید ویلا گرفتند و ما را هم دعوت کردند برویم.مامان ننی و مهدی و نازنین و عمه سهیلا و روزین و عمه لیلا و عمو مجید و هلیا و امیر علی من .همسفران ما بودند .هوا در تهران بسیار کرم بود اما در نوشهر هوا بسیار عالی و خنک بود و دریا هم طوفانی و موج دار .کلا به تو خوش گذشت و پشه هم نخوردت .به خوبی رفتیم و امدیم .چهارشنبه هشتم رفتیم و شنبه امدیم .دریا و جنگل رفتیم .اسب و گاو دیدی.کلی هم با هلیا بازی کردی .هم با هم خوب بودین ...
9 مرداد 1390

تولده خاطره

پسره مامانی من بازم مامان زری فداکار و خاله مهربان دوباره همه را جمع کرد و تولده خاطره را خانه شان گرفت .بعد از شام هم به سفره خانه رفتیم برای چای و قلیون .خیلی خوش گذشت . امیر علی و بابایی جونت که عاشقشی . امیر علی با کیک خاطره .گرفتن این کیک هم واسه خودش حکایتی بود . امیر علی با زهیر داداش خاطره در تولده خاطره .زهیر بسکتبال بازی می کنه . این هم دایی پوریا شیطون که داشت بی اجازه به تو نوشابه می داد .هر چی من می خوام سالم خوردن را عادت کنی بقیه نمی زارن . ...
9 مرداد 1390

سوارکار

اینجا به بابا گفتی بیا از من عکس بگیر بابا هم عکس گرفت ازت .بوس امیر علی سوار کار شده . این ٥ شنبه و جمعه تو را به پارک و خانه بازی بوستان بردیم و چون عکسها ماننده عکسهای قبل بود در وب نگذاشتم . امروز هم داشتی حاظر می شدی بری پارک با بابایی و مامان زری ازت عکس گرفتم .بوس ...
8 مرداد 1390

روزهای سخت دندون دراوردن

٥ روز هست با بهانه گیریهای تو ما هم اواره پارکها شدیم تا جایی که شاممان را هم در پارک ها می حوریم و فقط برای خواب به خانه میاییم .٢ بار در روز مامان و شب هم بابا می یاد و به مامان کمک می کند .بی اشتها هستی و همش گاز می گیری و بهانه پشت بهانه .ایشاله زودتر دربیان و تو دوباره همان پسره گلم بشی .البته هنوزم هستی می دونم خیلی درد داره .تازه ٢ تاش هنوز نصفه هستند. پدر و پسر دوتایی با هم بساط پیتزا خوری در پارک راه انداختن .... پدر و پسر باهم ستاره هارو نگاه می کنند و درباره ستاره ها حرف می زنند. از هر طریقی واسه گاز گرفتن جلو می ری .بیچاره من و بابا دستامون کبود شده اینقدر گاز گرفتی حالا لباس بابا ............. وحالا جنگ...
5 مرداد 1390

ششمین دندون کرسی امیر علی هم درامد ...

سلام مامانی من . ١ مرداد ٩٠ ششمین دندون کرسیت هم درامد این دو دندون کرسی به فاصله چند روز درامد اما هنور نصفه هستند .تو هم خیلی بهونه می گیری و اشتها هم نداری .ما هر روز تو رو بیرون می بریم و یه جوری سرت را گرم میکنیم .بمیرم واست مامانی خیلی در د داره حتما. دندون کرسی پایین سمت راست چسبیده به دندون عقل . ما هم برات یه جایزه دیگه خریدیم یک هاپو به انتخاب خودت .خیلی بامزست .وقتی باهاش حرف می زنی هاپ هاپ می کنه و دمبشو تکون می ده . دسته گلاتو خودت پاک کردی .فدات بشم من . این هم جایزه دندونت .بمیرم مامان از درد اب شدی پسرم . وای از دست تو که خیلی شیطون شدی بیچاره این بابا صاقد.راستی روی رو تختی ما هم یک...
4 مرداد 1390

خیلی خراب کار و شیطون شدی ....

ببین این مامان از دستت چی می کشه صبح و عصر که باید بیرون ببرتت .وقتی هم خانه هستی باید باهات بازی کنه .و حرف بزنه و شعر بخونه .واسه بابا باید هر روز غذا درست کنه و به کارهای خودش و خانه برسد و برای تو هم هر روز سوپ درست کنم .خاطراتت را در وبلاگت هم بنویسد .با بابا هم فیلم ببیند و حرف بزند .به دوستان و اشنایان هم برسد هر کی هر کاری داره از مامان کمک می خواد. و این خانه را که تو هر روز به هم ریخته و کثیف می کنی تمیز بکند .اخه چقدر خسته شدم مامان جون .از اتاق تا اشپزخانه تا پذیرایی پر از اسباب بازیهایت ...........همه جا پخش شده و کلی خیار و سیب و کش مش همه جا ریخته شده .واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چه کنم . بدون شرح ..........
2 مرداد 1390

گردش مامان با امیر علی دوتایی

امروز تصمیم گرفتم با پسرم دوتایی بریم تهران گردی .اما فقط یک فسمت از تهران را امروز دیدیم و بازی کردیم  .همیشه با ازانس یا پیاده میرفتیم با هم .راه دور را با بابا می رفتیم .اما امروز دوتایی با تاکسی بردمت تا اینطوری هم ببینی و تجربه کنی .خیلی برات همه چیز جالب بود و زیاد حرف می زدی .با دو ماشین به خانه بازی بوستان رسیدیم و ٢ ساعت در انجا با بچه ها بازی کردی . به دختری گفتی : تو پولی با ذوق و او که ٥ ساله و لاغر بود اومد جلو و باهات دعوا کرد و گفت خودتی توپولی من نیستم و کلی داد زد سرت و تو هم حاج و واج نگاش می کردی .من هم از دور کلی خندیدم . کلی سر سره بازی می کردی و می خندیدی . تو هم کلی با یک نی نی خانم ...
2 مرداد 1390

امیر علی وقتی توی شکم مامان ندا بود ....

سلام  .جیگره مامانی من . می دونی وقتی توی شکم مامان ندا بودی چه شکلی بودی .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدات بشم من .در این عکس یعنی اولین عکس تو .تازه ٥ ماه بود که در شکم مامان بودی و خدا تو را به ما هدیه داده بود . یک روز پر از هیجان برایمان بود و پر از استرس .نمی دونی چه حسی داشتیم ان زمان .ساعت ٩.٣٠ شب جواب سونو من امد و فهمیدم تو پسر مایی . اما نمی دانستم تا این حد خدا جون ما رو دوست داره و تو پسره شیرین زبون و مهربونی را به ما هدیه می دهد .خدایا شکرت . در این عکس انگار نوره سونو چشماتو اذیت کرده و دستت را روی یکی از چشمانت گذاشتی .از همان موقع باهوش و دقیق و فهمیده بودی . دعای خیر ما بدرقه راهت باشد ....
1 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باهوشم می باشد